ملا محسن فيض کاشانی امام حسن عليه السلام از نظر خلق و خوی ، سيره و بزرگواری بيش از همه کس به رسول خدا صلی اللّه عليه و اله شباهت داشت .(793) از انس بن مالک نقل شده است که می گويد: کسی که بيش از حسن بن علی عليه السلام به رسول خدا صلی اللّه عليه و اله شباهت نداشت .(794) نقل شده است که اميرالمو منين عليه السلام فرمود: ((حسن بن علی عليه السلام از سينه تا سر، و حسين عليه السلام از سينه به پايين ، بيش از همه کس به رسول خدا صلی اللّه عليه و اله شباهت داشت .))(795) آورده اند که فاطمه عليهماالسلام پسرانش ؛ حسن و حسين را در وقت بيماری رسول خدا صلی اللّه عليه و اله که در همان بيماری از دنيا رفت ، خدمت آن حضرت آورد، عرض کرد: ((يا رسول اللّه اين دو، پسران تو هستند، چيزی به يادگار به ايشان بسپار فرمود: امّا حسن ، سيرت و بزرگواری مرا دارد و امّا حسين ، جود و شجاعت مرا دارا است .))(796) جنابذی چنين نقل کرده است : ((امّا حسن ، هيبت و آقايی مرا دارد و امّا حسين جراءت وجود مرا.))(797) سعيد بن عبدالعزيز نقل کرده ، می گويد: امام حسن عليه السلام شنيد مردی از پروردگار تقاضا دارد که ده هزار درهم نصيب او کند. امام حسن عليه السلام پس از شنيدن درخواست او به منزلش برگشت و آن مبلغ را برای وی فرستاد.(798) نقل شده است که مردی خدمت امام حسن عليه السلام رسيد و حاجتی درخواست کرد. فرمود: ((حق درخواست تو در نظر من بزرگ ، و اطلاع من از آنچه برای تو لازم است نيز در نظر من مهم است ولی دست من از رساندن آنچه که شايستگی داری کوتاه است ، در حالی که کثير در پيشگاه ذات مقدس خدا اندک است ، و آنچه در ملک من است در برابر ادای شکر و سپاس تو کافی نيست حال اگر تو اندک مرا بپذيری و زحمت کوشش و اهتمام بر آنچه را که از واجب تو بر عهده من است از من بر طرف سازی ، در اين باره اقدام می کنم . عرض کرد: يابن رسول اللّه ، من اندک را پذيرايم و از لطف و بخشش شما سپاسگزارم و اگر هم چيزی ندهيد عذر شما را قبول دارم . پس امام حسين عليه السلام وکيلش را طلبيد و مخارجش را محاسبه کرد تا به آخر رسيد، فرمود: هر چه از سيصد هزار درهم بيشتر است بياور، پنجاه هزار درهم حاضر کرد. فرمود: آن پانصد دينار چه شد؟ عرض کرد: نزد من است ، فرمود: آن را هم بياور، آورد، تمان آن درهم و دينارها را به آن مرد داد و فرمود: کسی را برای بردن آنها بياور، او رفت و دو باربر آورد، امام حسن عليه السلام يک رداء هم برای کرايه آن دو باربر داد. غلامان امام عليه السلام سوگند ياد کردند که در نزد ايشان حتی يک درهم نمانده است . امام عليه السلام فرمود: ليکن من اميدوارم که نزد خدا پاداش فراوانی داشته باشم .(799) ابوالحسن مداينی نقل کرده ، می گويد: حسن و حسين عليهماالسلام و عبداللّه بن جعفر به قصد حج بيرون شدند، توشه سفرشان تمام شد، گرسنه و تشنه ماندند، گذرشان به خيمه پيرزنی افتاد، پرسيدند: نوشيدنی داری ؟ گفت : آری . پس شترها را خواباندند، آن زن که جز يک گوسفند در گوشه خيمه چيزی نداشت رو به آنها کرد و گفت : اين گوسفند را بدوشيد و شيرش را ميل کنيد. آنها چنان کردند، پرسيدند: غذا هم داری ؟ گفت : خير، جز همين گوسفند چيزی نداريم . بايد يکی از شما آن را بکشد و من غذايی برای خوردن شما فراهم کنم ، يکی از آنها بلند شد و گوسفند را سر بريد و پوست کند، سپس آن زن غذايی برای ايشان فراهم کرد و آنها خوردند و بعد ماندند تا خنک شدند و چون عازم رفتن شدند به آن زن گفتند: ما از مردم قريش هستيم ، آهنگ اين سمت را داريم و اگر به سلامت برگشتيم ، نزد ما بيا که ما به تو نيکی خواهيم کرد، سپس حرکت کردند و رفتند. هنگامی که شوهر آن زن آمد، زن جريان آن مردان و گوسفند را برای شوهرش نقل کرد، مرد عصبانی شد و گفت : وای بر تو، گوسفند مرا برای کسانی که نمی شناسی ، می کشی بعد به من می گويی که مردانی از قريش بودند. اين گذشت ، پس از مدتی به ضرورتی آن زن و مرد به مدينه رفتند. آنها کارشان اين بود که شتر به آن جا می بردند و می فروختند و از اين راه زندگی می کردند. گذر پير زن به يکی از کوچه های مدينه افتاد، اتفاقا امام حسن عليه السلام که در منزلش نشسته بود، پير زن را شناخت ول پير زن آن حضرت را نمی شناخت . حضرت غلامش را فرستاد تا پير زن را برگرداند. به او فرمود: ای بنده خدا آيا مرا می شناسی ؟ عرض کرد: خير. فرمود: من همان مهمان شما هستم در فلان روز، پير زن گفت : پدر و مادرم فدايت ، من شما را نشناختم ، فرمود: اگر تو مرا نمی شناسی ، من تو را می شناسم آنگاه امام حسن عليه السلام دستور داد از گوسفندان زکات (که برای فروش آورده بودند) هزار گوسفند برای آن زن خريدند و هزار دينار هم به او دادند و او را به همراه غلامش نزد برادرش ، امام حسين عليه السلام فرستاد. امام حسين عليه السلام پرسيد: برادرم حسن چقدر پاداش داد؟ عرض کرد: هزار ديار و هزار گوسفند. امام عليه السلام با شنيدن اين سخن دستور داد به مقدار مرحمتی امام حسن عليه السلام به او بدهند سپس همراه غلامش او را نزد عبداللّه بن جعفر فرستاد. عبداللّه پرسيد: حسن و حسين عليهماالسلام چقدر پاداش دادند؟ عرض کرد: دو هزار دينار نقد و دو هزار گوسفند. عبداللّه نيز دستور داد دو هزار دينار و دو هزار گوسفند به او دادند و گفت : اگر اول نزد من آمده بودی ، آنها را به زحمت انداخته بودی ! پير زن با همه اين اموال نزد شوهرش بازگشت .(800) از قول عايشه نقل شده است که مردی از اهل شام وارد مدينه شد، ديد مردی بر استر زيبايی سوار است ، گفت : بهتر از او کسی را نديده بودم ، دلم شيفته او شد، پرسيدم : کيست ؟ گفتند: حسن بن علی بن ابی طالب است دلم پر از کينه و خشم و حسد شد از اين که چرا علی عليه السلام چنين فرزندی داشته باشد! به سمت او رفتم و گفتم : تو پسر پسر ابوطالبی ؟ گفت : من پسر او هستم گفتم : تو پسر فلان پسر فلان پسر فلانی ! شروع کردم به دشنام دادن و ناسزا گفتن به او و پدرش و او همچنان ساکت بود تا اين که من شرم کردم ، همين که حرف من تمام شد، خنديد و فرمود: گمان می برم که غريبی و از مردم شام هستی ؟ عرض کردم : آری ، فرمود: بنابراين همراه من بيا تا اگر به منزل احتياج داری ، به تو منزل بدهم و اگر به پول نيازمندی ، به تو پول بدهم و هر حاجتی که داری بر آورده کنم . با شنيدن اين سخنان ، از او شرمنده شدم و از اخلاق کريمه اش تعجب کردم و برگشتم در حالی که چنان او را دوست می داشتم که هيچ کس را آنقدر دوست نداشتم .(801) از محمّد بن علی نقل شده که می گويد: امام حسن عليه السلام فرمود: ((من از پروردگارم شرمنده خواهد شد، اگر او را ملاقات کنم در حالی که پياده برای زيارت خانه اش نرفته باشم . از اين رو بيست مرتبه با پای پياده به مکه رفت .))(802) از ابونجيح نقل شده است که حسن بن علی عليه السلام پياده سفر حج کرد و اموالش را (در راه خدا با فقرا) به دو قسمت تقسيم کرد.(803) از شهاب بن ابی عامر نقل شده است که حسن بن علی عليه السلام دو مرتبه تمام اموالش را با خدا تقسيم کرد حتی يک لنگه کفش از جفت کفشش را داد.(804) از علی بن زيد بن جذعان نقل شده که گويد: حسن بن علی عليه السلام دوبار تمام مالش را در راه خدا داد و سه مرتبه هم هر چه داشت با خدا تقسيم کرد، به طوری که يک لنگه نعلينش را می داد و يکی را نگاه می داشت و يک لنگه کفش را می داد و يکی را نگاه می داشت .(805) از ابن سيرين نقل شده که می گويد: حسن بن علی عليه السلام با زنی ازدواج کرد، پس صد کنيز و با هر کنيز هزار درهم برای او فرستاد.(806) از حسن بن سعيد از قول پدرش نقل شده که می گويد: حسن بن علی عليه السلام با دو زن به عقد موقت ، در برابر بيست هزار درهم و چند مشک عسل ازدواج کرد، يکی از آنها - که به نظر من زن حنفيه باشد - گفت : متاعی ناچيزی از دوستی جدا شدنی !(807) از آن حضرت درباره بخل پرسيدند، فرمود: ((بخل آن است که شخص آنچه را که در راه خدا داده از بين رفته ، ببيند و آنچه را که نداده مايه شرافت بيندازد.))(808) مردی خدمت آن حضرت رسيد و گفت : فلانی درباره شما بدگويی می کند. فرمود: ((مرا به زحمت انداختی ، اکنون از خدا می خواهم که هم از من بگذرد و هم از او.)) کمال الدين بن طلحه می گويد (809) نقل کرده اند که روزی حسن بن علی عليه السلام شستشو کرد و با جامه ای گرانقدر و ظاهری آراسته و سيمايی درخشان و شمايلی زيبا از خانه بيرون شد در حالی که بوی خوشش در اطراف پراکنده بود و چهره اش از زيبايی می درخشيد و شکل و شمايلش در صورت و معنی ، کامل و خوشبختی از نگاههايش آشکار و وفور نعمت از بخشندگيهايش معلوم بود. و خداوند قادر متعال خوشبختی را بر او مقرر فرموده بود. سپس به استری چابک و تندرو سوار شد و صفهايی از اطرافيان و خدمتکاران در اطراف او حرکت کردند، به طوری که اگر عبد مناف (جد (اعلای ) پيامبر صلی اللّه عليه و اله ) او را می ديد هر آينه با افتخار به او بينی ها را به خاک می ماليد و پدر و جدش را در روز مباهات به ديگران با هزاران خو و خصلت افتخارآميز بر می شمرد. در سر راهش از مستمندان يهود، پير فرتوت بيچاره ای که بيماری بر او چيره شده و ذلت و خواری او را فرا گرفته و تنگدستی او را از پا در آورده بود و پوستش به استخوانها چسبيده و سستی پاها به سراغ او آمده و تنگدستی زمام اختيار او را گرفته و بد حالی او را علاقمند به مرگ نموده ، و خورشيد نيمروز، گوشت بدنش را کباب کرده و کف پايش را به زمين چسبانيده و موهای بلند سرش را ريخته بود و طولانی شدن گرسنگی شکم او را نحيف ساخته و در هم پيچيده بود و با اين حال زار کوزه های پر و مشک آب را بر دوش می کشيد و حالش چنان بود که در رهگذر، دلهای سخت را متوجه خود می ساخت ، خود را بر امام عليه السلام عرضه داشت و آن حضرت را متوقف کرد و گفت : يابن رسول اللّه ! نسبت به من انصاف دهيد! فرمود: در چه جهت ؟ عرض کرد: جد شما می گويد: ((دنيا زندان مو من و بهشت کافر است )) در حالی که تو مو منی و من کافرم با وجود اين دنيا را برای شما جز بهشت نمی بينم ، از نعمت دنيا و لذت ان برخورداريد و برای خود جز زندانی نمی بينم که سختی اش مرا هلاک کرده و بی چيزی اش مرا به نابودی کشانده است . امام حسن عليه السلام همين که سخن او را شنيد نور تاءييد در چهره اش درخشيد و از گنجينه علمش پاسخی مطابق با درک او بر آورد و برای آن پيرمرد يهودی ، خطای پندار و سستی اعتقادش را آشکار ساخت و فرمود: ((ای پيرمرد! اگر تو توجه داشته باشی به آنچه خدای تعالی برای من و برای مو منان در سرای آخرت فراهم کرده است ، چيزهايی که نه چشمش ديده و نه گوشی شنيده ، هر آينه خواهی دانست که من پيش از انتقال به آن عالم ، در اين دنيا ميان زندان تنگی هستم ، و اگر به آنچه خداوند برای تو و هر کافری در سرای آخرت از زبانه آتش دوزخ و شدت عذاب ابدی فراهم کرده است ، توجه کنی هر آينه خواهی دانست که تو هم اکنون پيش از رسيدن به آن جا در بهشت پهناور و نعمتی فراگير هستی .))(810) تمام اين بخش از کتاب (( کشف الغمه )) نقل شد. فصل : امّا کرامات آن حضرت : کلينی در کافی (811) به اسناد خود از حبابه والبيّه نقل کرده است که گفت : اميرالمو منين عليه السلام را ميان پيش قراولان سپاه ديدم - تا آن جا که می گويد - عرض کردم : يا اميرالمو منين ! خدايت رحمت کند! نشانه امامت چيست ؟ فرمود: آن سنگريزه را بياور. و با دست اشاره به سنگريزه ای کرد. آن را خدمت حضرت آوردم ، پس با انگشتری اش آن را مهر کرد. سپس رو به من کرد و فرمود: ای حبابه ! هرگاه کسی ادعای امامت کرد و توانست همچنان که ديدی ، مهر کند بدان که او امام است و اطاعتش واجب است و امام هر چه را بخواهد بداند چيزی از او پوشيده نمی ماند. حبابه می گويد: رفتم تا وقتی که اميرالمو منين عليه السلام از دنيا رفت . خدمت امام حسن عليه السلام رسيدم در حالی که او در مسند اميرالمو منين عليه السلام نشسته بود و مردم سو الاتی می کردند. فرمود: ای حباب والبيه ! عرض کردم : بلی ای مولای من . فرمود: آنچه همراه داری بده ! من آن سنگريزه را دادم ، حضرت آن را برای من مهر کرد همان طوری که اميرالمو منين عليه السلام مهر کرده بود. حبابه می گويد: پس از او خدمت امام حسين عليه السلام رسيدم در حالی که ميان مسجد رسول خدا صلی اللّه عليه و اله بود، مرا به نزديک خود طلبيد و خوش آمد گفت . سپس فرمود: در ميان نشانه های امامت آنچه را که مورد نظر تو است وجود دارد، آيا تو دليل امامت می خواهی ؟ عرض کردم : آری سرورم ، فرمود: آنچه همراه به من بده ! سنگريزه را به آن حضرت دادم . او نيز برايم مهر کرد - حبابه می گويد - سپس نزد علی بن حسين عليه السلام رفتم و بقدری پير شده بودم که بدنم را رعشه گرفته بود. و طول عمرم در آن وقت به صد و سيزده سال رسيده بود، ديدم که حضرت با انگشت سبابه به طرف من اشاره کرد، جوانی من برگشت ، حبابه می گويد: پرسيدم : آقاجان ! بفرماييد از دنيا چقدر گذشته و چقدر مانده است ؟ فرمود: امّا نسبت به گذشته آری (معلوم است ) امّا نسبت به باقيمانده ، خير، حبابه می گويد: سپس فرمود: آنچه همراه داری به من بده ، من سنگريزه را دادم ، آن حضرت مهر زد. بعدها خدمت امام باقر عليه السلام رسيدم ، او نيز مهر زد و بعد خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم او نيز مهر کرد و سپس حضور موسی بن جعفر عليه السلام رسيدم او نيز مهر کرد و سرانجام خدمت حضرت رضا رسيدم او نيز مهر کرد. و به طوری که محمّد بن هشام نقل کرده است ؛ حبابه بعد از آن نه ماه ديگر زنده بود. کلينی به اسناد خود از امام صادق عليه السلام نقل کرده که می فرمايد: ((سالی حسن بن علی عليه السلام پياده راهی مکه شد، (در راه ) پاهايش ورم کرد. يکی از غلامان عرض کرد: اگر سوار شويد اين ورم فرو می نشيند. فرمود: خير، وقتی که اين منزل رسيديم سياه پوستی پيش تو می آيد و روغنی همراه دارد، روغن را از او بخر و چانه نزن . غلام عرض کرد: پدر و مادرم فدای شما، ای مولای من ، ما منزلی در پيش نداريم تا کسی باشد و چنين دارويی را بفروشد. فرمود: چرا او پيش روی تو نزديک آن منزل است . بقدر يک ميل که رفتند، ناگاه چشمشان به آن سياه افتاد، امام حسن بن علی عليه السلام به غلامش فرمود: برو پيش آن مرد و آن روغن را بگير و بهايش را بپرداز، غلام آمد مرد سياه پوست پرسيد: ای غلام اين روغن را برای که می خواهی ؟ گفت : برای حسن بن علی ، گفت مرا نزد او ببر، پس همراه او رفت و خدمت امام عليه السلام رسيد. رو به آن حضرت کرد و گفت : پدر و مادرم فدايت باد، من نمی دانستم که شما به اين روغن اين نياز داريد، اجازه بفرماييد که بهايش را نگيرم زيرا من غلام شما هستم ولی از خدا بخواهيد تا به من پسری سالم مرحمت کند که دوستدار شما اهل بيت باشد زيرا من وقتی همسرم را ترک کردم درد زايمان داشت . حضرت فرمود: برو که خدا پسر سالم به تو ارزانی داشته که از شيعيان ما است .))(812) کلينی به اسناد خود از امام صادق عليه السلام نقل کرده که می فرمايد: ((حسن بن علی عليه السلام در يکی از سفرهای حج عمره اش همراه مردی از اولاد زبير بود که به امامت آن حضرت اعتقاد داشت ، در کنار يکی از برکه ها زير درخت خرمای خشکيده ای که از بی آبی خشکيده بود فرود آمدند، زير درخت برای امام عليه السلام فرشی انداختند و برای آن مرد زبيری هم فرش ديگری گستردند. زبيری گفت : اگر اين درخت خرمای تازه داشت می خورديم ، امام حسن عليه السلام به او فرمود: خرما ميل داری ؟ عرض کرد: آری حضرت دست به طرف آسمان بلند کرد و دعا کرد که من نفهميدم چه گفت ، پس درخت سبز شد و به حال خود برگشت و بارو برگ آورد و خرمای تازه داد. ساربانی که شتران را از او کرايه کرده بودند. گفت : به خدا اين جادوگر است ! امام حسن عليه السلام فرمود: وای بر تو، اين جادو نيست بلکه دعای پسر پيغمبر است که مستجاب شده . آنگاه بالای درخت رفتند و هر چه خرما داشت چيدند و آنها را کفايت کرد)).(813) فصل : امّا شمايل آن حضرت ، در (( کشف الغمه )) (814) از احمد بن محمّد بن ايوب مغيری نقل کرده اند که می گويد: رنگ چهره حسن بن علی عليه السلام سفيد آميخته به سرخی بود. آن حضرت چشمانی درشت و سياه و گونه های کم گوشت داشت ، موهای سينه اش نرم ، محاسنش پرپشت ، بدنش پر مو، گردنش چون ظرف نقره ای ، استخوانبنديش قوی ، شانه فراخ ، ميانه بالا، نه بلند و نه کوتاه ، با نمک و از جمله زيباترين مردمان بود. موهايش را با رنگ مشکی خضاب می کرد، موهايی پيچيده و بدنی نيکو داشت . از کتاب (( الا ل ابن خالويه ع(( (815) لغوی در خبر مرفوعی از عقبة بن عامر نقل کرده ، گويد: رسول خدا صلی اللّه عليه و اله فرموده است : ((بهشت عرضه داشت ، پروردگارا! مگر وعده ای ندادی که رکنی از ارکانت را در من ساکن کنی ؟ فرمود: وحی کرد: آيا راضی نيستی که تو را وسيله حسن و حسين بيارايم . پس بهشت پذيرفت و بر خود باليد چنان که عروسان می بالند.))(816) از کتاب (( الا ل )) به نقل از ابن عباس نقل شده می گويد: رسول خدا صلی اللّه عليه و اله فرمود: ((حسن و حسين سرور جوانان اهل بهشتند، هر کس آنها را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر کس دشمن ايشان باشد، مرا دشمن داشته است .))(817) از جابر نقل شده که می گويد: رسول خدا صلی اللّه عليه و اله فرمود: ((بهشت مشتاق چهار تن از خاندان من است که خداوند آنان را دوست دارد و مرا ماءمور به دوستی ايشان کرده است : علی بن ابی طالب ، حسن ، حسين و مهدی که عيسی بن مريم پشت سر او نماز می خواند.))(818) اخبار در فضايل و مناقب و جايگاه آن حضرت در نزد رسول خدا صلی اللّه عليه و اله و محبت پيامبر صلی اللّه عليه و اله نسبت به او از حد شما افزون و مشهورتر از آن است که بتوان پنهان کرد ولی در اين جا مجال ذکر آنها نيست .
--------------------------------------------------------------------------------
پاورقی ها : 793- همان ماءخذ، ص 154. 794- همان ماءخذ، ص 154. 795- همان ماءخذ، همان ص 154. 796- همان ماءخذ، همان ص 154. 797- همان ماءخذ، همان ص 154. 798- همان ماءخذ ص 166 و (( مطالب السو ول ، ص 66. 799- همان ماءخذ، ص 167، و همان ماءخذ، همان ص . 800- همان ماءخذ، ص 166: و همان ماءخذ، همان ص . 801- همان ماءخذ، ص 167؛ و همان ماءخذ، همان ص . 802- (( کشف الغمه ، )) ص 196. 803- (( کشف الغمه ، )) ص 196. 804- (( کشف الغمه ، )) ص 196. 805- (( کشف الغمه ، )) ص 196. 806- اين حديث را محمّد بن طلحه شافعی به طور مرسل در (( مطالب السو ول )) ص 67 آورده است . 807- (( کشف الغمه ، )) ص 169. 808- (( کشف الغمه ، )) ص 169. 809- (( مطالب السو ول )) ، ص 65. 810- (( کشف الغمه ، )) ص 162، (( مطالب السو ول )) ص 65. 811- کافی ، ج 1، ص 346. 812- کافی ، ج 1، ص 463. 813- همان ماءخذ، همان ص . 814- (( کشف الغمه ، )) ص 157. 815- ابن خالويه ، همان ابوعبداللّه ، حسين بن احمد بن خالويه نحوی لغوی دانشمند بزرگ اديب و شاعر برجسته و از جمله فضلای اماميه و آگاه به لغت عرب است اصلش همدانی بود ولی به بغداد رفت و دانشمندان آن جا را درک کرد و از بزرگانی چون انباری ، ابن عمر زاهد، ابن دريد، و سيرافی استفاده کرد، بعدها به شام منتقل شد و در شهر حلب اقامت گزيد و در سال 370 ه -. همان جا وفات يافت . نجاشی گويد: وی عارف به مذهب ما بود و کتابهايی دارد، از جمله (( (( الا ل )) )) که در بالا ذکر شد، سپس می گويد: او از قاضی ابوالحسين نصيبی روايت می کند و همين کتاب را بر مصنفش قرائت کرده است . سيوطی در (( بغية الوعاة ، )) شرح حال او را آورده و کتابهای او، جز (( الا ل )) را نام برده است . يافعی در (( مراة الجنان )) ضمن حوادث سال 370 ه -. در تعريف کتاب (( (( الا ل )) می نويسد: اين کتاب معانی آل را آورده سپس آن را به بيست و پنج قسم ، تقسيم کرده است ، و آنگاه نام دوازده امام از آل محمّد صلی اللّه عليه و اله و تاريخ ولادت و وفات ، نام پدران و مادرانشان را نقل کرده است و ابن خلکان نيز قريب به اين مطلب را نوشته است . 816- (( کشف الغمه ، )) ص 157. 817- (( الا ل ، )) ص 157. 818- همان ماءخذ، همان ص .
راه روشن (ترجمه محجه البيضاء) ج 4-ص255